تبليغاتX
::. من فریبا 19 سال دارم ... .::

من فریبا 19 سال دارم ...

: منوی اصلی

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ

: نوشته های پیشین

هفته چهارم مهر 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385

: پیوندها

وبلاگ داداش گلم
سعید خان
روبوسی
پسران انتظار
گلهای احساس
.:: قالب های رایگان ::.

: موسیقی


: طراح قالب

قالب های رایگان برای بلاگفا

فقط تو
| +| نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386 توسط فریبا | | ارسال به دوستان
وداع و تنهایی
سلام

امروز اومدم با کلی حرف

اومدم که خداحافظی کنم می خوام برم البته نه می خوام چیزی رو ثابت کنم نه می خوام حرفی زده باشم

تا ۳ یا ۴ ماه نمی تونم بیام می خوام برم کوله بارمو پر کنم و بیام ... برام دعا کنید تا کوله بارم پر از شادی باشه و البته تجارب ناب ...

دعا کنید سر بلند برگردم تا شرمنده ی خودمو فرصتام نباشم.

فراموشم نکنید مطمئن باشید فراموشتون نمی کنم ..

دوستون دارم...

زندگي قصه ي تلخي است و دنيا غروب آرزوهاست تو خورشيد قلب مني ، تو همچون ستاره درخشاني در آسمان بخت نگون من درخشيدي تو شبان شمع فروزان كلبه ي تاريك احساس و انديشه هايم را روشن ساختي تو مانند ناخداي شجاع و دليري كه براي نجات كشتي در هم شكسته اي با طوفان هاي سرسخت و سهمگين دريا به نبرد برخيزد .

كشتي طوفان زده حيات مرا به ساحل آرام و زيباي عشق و زندگي هدايت كردي .

عشق تو برايم زيباتر از هر زيبايي و با شكوه تر از هر منظره اي است .

امشب درون سينه من موج طوفان هاست سيلاب خون در بستر رگهاي من جاريست امشب در اين صحراي بي فرياد روح من چون عصمت آيينه ها تنهاست...

 در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود          

 وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان

و دلسوختگان . قاضي نامم را بلند خواند

 وگناهم رادوست داشتن تو اعلام كردو

پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ .

 كنارچوبه يه دارازمن خواستند تاآخرين

خواسته ام را بگويم و ومن گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم...

منتظرم بمونید...

 

 

| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 توسط فریبا | | ارسال به دوستان
قاب

دیگر به امدنت دیگر به رویاهایت نمی توان دل خوش بود

دیگر نیستی نمی بینمت

اما تصویرت چون قاب عکس قدیمی...

از گوشه قلبم اویزان است

وتمام ترس من از این است

که این قاب کهنه بیفتد وخالی بماند....

| +| نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 توسط فریبا | | ارسال به دوستان
نرو
 

 

| +| نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385 توسط فریبا | | ارسال به دوستان
از خودم
سلام سلام سلام

خوبین عزیزان؟  من نیستم خوش می گذره ؟ ببخشید خیلی درس دارم وقت نمی کنم

خوب اومدم با کلی حرف الکی ،الکی تر از همیشه

سحر جون گفته بود کمی از خودم بگم باشه عزیز میگم ولی باور کن چیز جالبی واسه گفتن ندارم.

من فریبا ۱۹ سال دارم البته قراره ۵ دی یعنی دو روز دیگه اولین روز ۲۰ سالگیمو تجربه کنم از طرف شما به خودم تبریک می گم

تولد تولد تولدم مبارک 

 

 

مرسی حمید جون به خاطر تبریکت تو وبلاگ قشنگت

خوب از خودم میگم :من یه خواهر دارم که ۱۵ سالشه ولی برادر ندارم نه...نه... یکی دارم علی گفته داداشمه مرسی داداش گلم به اندازه داداش نداشته ام دوست دارم شایدم بیشتر .خیلی نازی.

آقا سهیل پرسیده بود از ایتالیام نه عزیز من از همین ایران خودمونم ولی تا حالا کسی نفهمیده من از کجام یعنی لو نمی دم آخه خیلی زرنگم ولی آدرس می دم اگه خواستین برام هدیه بفرستین،یادداشت کنید:

شهر ما با تهران ۴ ساعت فاصله داره البته با قطار . اگه استان ... نبود با دریای خزر همسایه می شدیم حالا پیدا کن پرتقال فروش را.خواهشا" درست یادداشت کنید هدیه جای دیگه نره.

آقا میثم گل گلاب (به قول خودش)گفته بود وبلاگ الکی دارم چون عکس نداره .اقا میثم عکس نذاشتن بهتر از عکس مردمو دزدیدنه نه؟؟؟

 

وای چقدر حرف میزنم .

به خاطر کامنتها ومیلهای قشنگتون ممنونم

دوستون دارم بااااااااااااااااااااااااااااااای

| +| نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385 توسط فریبا | | ارسال به دوستان
فلسفه خلقت
به یقین

             فلسفه ی  خلقت دنیا

                                     عشقاست

تا جمعه ی هفته بعد که امتحانمو بدم باااااااااااااااااااااااااااای

| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 توسط فریبا | | ارسال به دوستان
.......

| +| نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385 توسط فریبا | | ارسال به دوستان
اتاق

به دنبال یک مکان؟ یک اتاق. اتاق بدون سقف، بدون دیوار، بدون کف، جایی برای لمس اشک هایم . جایی برای لمس احساس و گرمای وجودم .احساس خفگی دارم ،زیر آب نفس می کشم . من ودل و عقل تصمیم گرفتیم به دنبال اتاق دوم باشیم جایی برای نفس کشیدن، برای رهایی از تعلق ها ،برای رهایی از صورتک های انسان نما ،جایی برای زندگی، برای راه رفتن ، برای دیدن رنگ واقعی آسمان  .اتاق دوم در درونم ساخته شد .یک جای آرام برای زندگی من و دل وعقل . این اتاق سوته دلان است.دیاری بدون ابتدا وانتها .جایی است برای رسیدن به دنیای بیرون .اینجا جایی است برای اوج گرفتن،برای پرواز.جایی است که خدا صدایم را می شنود .هیچ کس نیست به جز خدا ، من ،دل وعقل .عقل بلند بلند فکر میکند ،فکرهایش را فریادمی زند بدون ترس .دل نفس می کشد ، میگریدو میخندد و عاشق می شود و مست می کند ومی رقصد. و اما من..در این دیار روزی هزار بار می میرم و زنده می شوم .آبادش می کنم و به آتشش می کشم و دودش چشم دلم را می سوزاند .اینجا نه جای زمزمه است نه جایی برای ساکت بودن.اینجا باید فریاد زد.هوای بیرون آلوده است و انسان هایش هنرپیشه نقش اول....

| +| نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 توسط فریبا | | ارسال به دوستان
منجلاب عشق
عشق

                    مثل یه منجلابه هر چی بیشتر بگذره بیشتر توش فرو میری

یه زمانی می رسه که احساس میکنی  دیگه نمی تونی بمونی باید بری ولی نمی شه !

هی داد می زنی فریاد میزنی کمک ...کمک ...ولی کسی به دادت نمی رسه تو دیگه غرق شدی توی منجلاب عشق ........ 

| +| نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 توسط فریبا | | ارسال به دوستان
نگو
نگو بار گران بودیم و رفتیم ...

      نگو نا مهربان بودیم و رفتیم...

         نگو اینها دلیل محکمی نیست ...

               بگو با دیگران بودیم و رفتیم...

 

 

| +| نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 توسط فریبا | | ارسال به دوستان
گناهکار تویی یا اون؟
باز هم مردم یه چیزی واسه صحبت کردن پیدا کردند سوژه ای که اصلا"بهشون ربطی نداره وبراشون مهم نیست که آیا صحت داره یا نه.براشون هیچ اهمیت نداره که با این کارشون دارن آبروی یه نفرو می برن اونم کسی که چند ساله واسه هنر ما زحمت کشیده .

بازار اخبار اینترنت داغه ...زهره امیر ابراهیمی همچین شد... زهره امیر ابرهیمی همچون شد...

آخه توروسنن مگه توکاروزندگی نداری که نشستی داری با آبروی یه نفر بازی می کنی ...به نظر شما به من و تو ربطی داره که کی چی کار می کنه؟...مگه ما استغفرالله خدا شدیم که بشینیم مردمو مجازات کنیم اونم به خاطر کاری که نکردن .

حالا بیاین فکر کنیم که اون این کارو کرده به نظر شما کار اون زشته یا اونی که خواسته آبروی اون بیچاره رو ببره ...اون یه گناهی انجام داده ولی گناه تویی که این کار زشتو باهاش کردی که بدتره .اونم یه گناه کبیره انجام داده تو هم ،پس بین تو واون هیچ فرقی نیست .

ایا گناه من وتویی که نشستیم داریم پشت سرش حرف می زنیم وتو محکمه خودمون مجازاتش می کنیم بدتر نیست؟

چرا مردم ما اینقدر بی جنبه شدن؟چرا نمی خوان باور کنن که تو زندگی چیزای مهمتری هم هست(به جز فضولی تو کار این واون )

چرا مردم یاد نگرفتن که تو کار اینو اون سرک نکشند؟یا به قول خودشون کنجکاوی نکنند.

امیدوارم یه روز برسه که همه سرشون توکارخودشون باشه...

ومشکل اونم حل بشه...

| +| نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 توسط فریبا | | ارسال به دوستان
کمکم کن ...
امروز ۴ آبانماه  ۱۳۸۵ است.امروز نا امیدی سراپای وجودم را فرا گرفته است ناامیدی از آینده داشتن گذشته ای تاریک واینده ای تاریکتر .سردرگم در دنیای خویش وناامید ازسرانجام خویش.نمی دانم آخر این بیراهه ای که در پیش گرفته ام کجاست ولی می دانم به ظلمت ختم خواهد شد .می دانم بدون امید زندگی نیست بدون امید آینده نیست وبدون امید خوشبختی نیست .خدایا از گذشته خود پشیمان واز آینده خود هراسانم نمی دانم به مقصد خواهم رسید یا نه؟ولی این را میدانم که گذشته قابل جبران نیست ولی آینده را می توان ساخت با دستانی توانا وهمراهی مطمئن .پس بار الهی کمکم کن خدایا در این ظلمت راهنمایم باش چراغ هدایتت را روشن کن تا بنده گنه کارت در منجلاب ندامتها غرق نشود الهی دستانم را بگیر تا به سویت بازگردم پروردگارا می دانم گنه کارم می دانم برایت بندگی نکردم ولی دلی دارم که از آینه صافتر واز آب زلالتراست.خدایا نگذار قلب صاف وزلالم را لکه آلودگی فرا گیرد خدایا آینده ای روشن را در ذهن برای خود مجسم می کردم ولی افسوس همه انها سرابی بیش نبود هدف بزرگی داشتم دریغا که هیچ همتی نکردم می دانم که دیگر هیچ فرصتی برای جبران ندارم می دانم که همه فرصتها را از دست دادم ولی باز به یاری تو امیدوارم می دانم کمکم می کنی می دانم بنده گنه کارت رارها نمی کنی پس بگو چه کنم ؟ بگو چگونه فرصتهای از دست رفته را جبران کنم؟سر در گمم نمی دانم چه کنم ؟نمی دانم به کدامین راه روم که بعدها پشیمان نشوم .خدایا راه درست را به من نشان بده....
| +| نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385 توسط فریبا | | ارسال به دوستان
تنهای تنها
هرچند در کنارم نیستی اما نگاه آتشینت در تاریکی بامن سخن می گوید وراز دل مخفی را آشکار می سازد .آری دلم می خواست مهتاب لطیف ونرمی بودم واز پنجره ات به درون کلبه ات می خزیدم وتو همچنان مرا در آغوش می گرفتی ولبانت را غرق بوسه می ساختم ولی افسوس تنهای تنها در گوشه خلوت باغمهای خود سخن می گویم

| +| نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385 توسط فریبا | | ارسال به دوستان
انتظار
من تنهاترین فریاد در اوج صدایم

من عاشقانه ترین نگاه در کشتی وجود توام

من میخواهم زنده بمانم تابا توباشم تاباتو بخوانم چراکه بی تومیمیرم!

تمام شعرهای من فریاد قلب من است وتمام انها از ان توست .

من زردترین پاییزم در فصل نگاهت پس ان رادریاب وبا برق چشمانت غروبش را همراه باش ...

 کسی چه می داند فردا چه خواهد شد ؟

شاید تقدیر دستان پر صلابتش را به سویم دراز کند و شاید هم نه...

ولی تا ان روز به امید رسیدن به نگاهت در انتظار می نشینم

| +| نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385 توسط فریبا | | ارسال به دوستان
سخنی با خدا
امشب شب قدره بیاین دعا کنیم دعاکنیمو از خدا بخوایم از گناهامون بگذره از گناهایی که کردیم ولی باورشون نداریم بیاین از خدا تشکر کنیم به خاطر همه ی مهربونیاش به خاطرلطفایی که کرده وما قدرشو  نمی دونیم بیاین با هم دیگه دستامونو ببریم بالا وبگیم :ای خدا جون تو رو قسم میدیم به مهربونیات ما رو ببخش ...میگن تو شبای قدر سرنوشت یکساله ی هممون نوشته می شه خدای خوبم مارو ببخشو تو دفتر سرنوشت چیزای خوب خوب بنویس ...
| +| نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385 توسط فریبا | | ارسال به دوستان
خدا یکی یار یکی ...
اگه یه روزی دیدی غم تو دلت انبار شده اگه یه روزی دیدی نمی تونی با هیچکس حرف بزنی اگه یه روز دیدی نمی تونی گریه کنی لبخند بزنی به آسمون نگاه کن وبا اون حرف بزن حالا دیگه می تونی
| +| نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385 توسط فریبا | | ارسال به دوستان
درد عشق
بسی گفتند دل از عشق بر گیر  

که نیرنگ است وافسون است وجادوست

ولی ما دل به او بستیم ودیدیم

که این زهر است اما نوش دا

روست

 

| +| نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385 توسط فریبا | | ارسال به دوستان
لحظه ی دیوانگی
لحظه ها می گذرند و من همراه عقربه های ساعت در حرکتم بیم دارم که لحظه ها فراموشم  کنند و من همراه دود  سیگار از یادها بروم روزها سپری می شوند به سرعت وتنها نویدی که برای من دارد این است که دعا کنم به این زودی اسیر نشوم ولی من اسیرم اسیر آن دو چشم گیرا  اسیر آن رفتار زیبا . من نمی دانم سخنم را با که بگو یم  من نمی دانم رازم را چگو نه پنهان سازم من نمی دانم چگونه رازم را که چون آتشی با حرارت و چون آهن مذابی در جونم در گردش است از یاد ببرم وچگونه به آهی که بر پیکرم میزند پشت پا زنم وچگونه لحظات را همچون برگ افتاده پاییزی از ذهنم پاک کنم من نمی خواهم اعتراف کنم که اسیرم من نمی خواهم قبول کنم که من به دام افتاده ام ونمی خواهم احساس لحظه ای را که سر تا پای می لرزم بیان کنم چون برای من رنج آور است ...تو می دانی که عشق برای یک دختر همه زندگی است تو می دانی که قلعه ی خا موش قلبم را تسخیر کرده ای تو می دانی که مثل بهاران به باغ قلب من آمده ای مثل چراغ در گوشه ی تنهاییم بر افروخته ای تو می دانی که در من میل به گریز را بر انگیخته ای گریز به صحرا های دور  به جایی که جز تو کسی نباشد به جایی که صبحش با خنده ی تو آغاز شود و شبهایش در سیاهی چشمان تو غرق گردد شاید دیوانه شده ام نمی دانم چی برایت می نویسم می خواهم بگویم که تو قدم به کعبه ی تنهایی من گذاشته ای قبل از تو قلبم خا نه غم بود ولی حالا نه ...قبول کن که دیوانه شده ام...

| +| نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385 توسط فریبا | | ارسال به دوستان
خیلی دیره
یادته اون روز آسمون دلم ابری بود انگاری می خواست بباره ولی نمی دونم چرا نبارید شاید دلش سوخت.دلش سوخت بباره وکسی نباشه چتری رو اسم تو بگیره.آخه توداشتی تو خیابونای دلم بی چتروبی پناه قدم می زدی.خیلی وقت بود که قدماتو رودلم گذاشته بودی ومن همیشه به این فکر می کردم که اگه بری چه بلایی سرم میاد.ولی تو توفکر رفتن بودی.به این فکر می کردی که باچه بهونه ای بری وبالاخره پیداش کردی خودتم خوب می دونی که همش دروغ بود همه حرفات همه بهونه هات دروغ بود توبه من تهمت زدی.توعشق پاک منو آلوده هوسات کردی .رفتی ومن فکر کردم چه بی صدا رفتی.رفتی وتوفکر کردی چه خوب شد رفتم.نمیدونم تواین مدت کجاهابودی پیش کیا نفس کشیدی آغوشتو واسه کیا باز کردی ولی اینو میدونم که شکست خوردی ... امروزم که برگشتی می دونم برای فریب دل زخم خوردمه ولی اینوبدون دیگه خامت نمیشم دیگه اسیرچشات نمیشم .چون همون چشما بودکه منو فریب داد منو آواره دشت وبیابون کرد.حالا برگشتی ولی خیلی دیره ..چون دلم  جای دیگه گیره...
| +| نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385 توسط فریبا | | ارسال به دوستان
بودونبود
می دونم که میدونی بود ونبودت برام فرقی نمی کنه چه اون روزایی که بودی ومن گرمی دستاتو نداشتم چه حالا که رفتی وتنهام گذاشتی میدونم که می گی خودت خواستی ولی من هیچ وقت نخواستم که با رفتنت خاطره هاروهم با خودت ببری ولی تو نامردی کردی اینو بدون که هرگز نمی بخشمت هرگز...هرگز...

| +| نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385 توسط فریبا | | ارسال به دوستان
دل تنگی
دوستی مثل ایستادن روی سیمان خیسه هر چی بیشتر بمونی رفتنت سخت ترمیشه ووقتی رفتی جای پات برای همیشه می مونه ...

| +| نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385 توسط فریبا | | ارسال به دوستان


This Template Designed By مقداد معظمی
All Rights Reserved